خرید بک لینک

سر صبح با وجود اینکه سر کار بودم مصاحبه حسین دهباشی با ناخدا هوشنگ صمدی رو دیدم. یه میهن دوست واقعیه. هردقیقه ش مو به تنم سیخ کرد...

چه روزهایی دیده مملکتمون.

کاش پست و مقام ها دست این آدمها بود... شاید میشد اون موقع "خونه" برای امثال من هم "خونه" باشه هنوز.

شاید الان اینجا نبودم.


برچسب: ترجمه,ندارد, نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: دوشنبه 23 مرداد 1396 ساعت: 14:15

بالاخره گواهینامه عزیزم اومد. قرار بود وقتی رسید برای خودم جایزه (!) بگیرم باهاش.

معمولا کمتر به عکسهام حساسم و همه رو دوست دارم ولی عکس روی این یکی واقعا بده.

موهام از یه طرف سه شاخه شده و کلا صورتم کجه و چشمام بیش از حد باز شده.

به این صورت:


برچسب: لوکز,خانم,عکاس,گواهی,نامه,اعتماد,نکنید, نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: دوشنبه 23 مرداد 1396 ساعت: 14:15

چقدر بزرگ شدیم همگی! با چند تا از دوستای قدیمیم حرف زدم امروز. همه دارن زندگی هاشونو پیش میبرن. واسه همشون از ته دلم خوشحالم. یکیشون کار پیدا کرده و رفته تهران زندگی مستقلی شروع کرده. یکی دیگه وارد یه رابطه عاطفی خوب و جدی شده. یکی دیگه شون یه پروژه کیک اَس داره برای مسترش کار میکنه و خونه گرفته

برچسب: بزرگ, نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: دوشنبه 23 مرداد 1396 ساعت: 14:15

دختر خوشگلم، فخری خانم نازم تقریبا خشک شده بود. برگاش سبز بود ولی گلهاش تیره شده بود و خشکیده بود. بخاطر آفتابه. آپارتمان من اصلا آفتابگیر نیست.فقط سر صبح و موقع غروب یه آفتاب کج چشم درآر دارم. 

حالا دو روزه که دو تا ساقه سبز کمرنگ بلند و نازک در آورده و سرشون دو تا غنچه صورتی قشنگ هست. 

چقدر خوبه که امیدمو از دست ندادم و آبش دادم!

برچسب: فخری,خانم,تازه, نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: دوشنبه 23 مرداد 1396 ساعت: 14:15

عجب شب پرماجرا و پرخرجی بود! دم غروب رفتم دان تاون، یه رستوران ژاپنی با دوستام شام بخوریم. یه مسیر حدودا یه ربعه رو باید پیاده میرفتم. یه جایی از مسیر پیاده م دیدم جلوی یه ساختمون بزرگ نوار زرد کشیدن. روبروش ماشین پلیس ایستاده بود. یاد صحنه ای افتادم که روزهای اول دانشگاه دیدم و بعدا مشخص شد دیشب یه

برچسب: پرواقعه, نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: دوشنبه 23 مرداد 1396 ساعت: 14:15

دیروز خیلی روز شلوغی بود. وسط نهار پختن و لباسهای شسته شده پهن شده روی رخت وسط هال و میز نهار خوری پر از ظرف و هم خونه ای که داشت ساک میبست و استرس داشت. حس جمعه های ایران و میداد بهم. عصر یه تکست گرفتم از یکی از دخترهای ایرانی که باهاش سلام و علیک دارم. گفت بریم دوچرخه سواری؟ ساعت چهار بود و نه

برچسب: اینجا,ایرانی, نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: دوشنبه 23 مرداد 1396 ساعت: 14:15

اعصابم خرد بود که راندمانم اومده بالا و کار چندانی پیش نبردم. برداشتم همه بازی هایی که داشتم و uninstall کردم. همه بوکمارکهایی که طی سالیان سال داشتم و پاک کردم. حتی اینستا و فیسبوک و یه سری اپلیکیشن های ارتباطی و اجتماعی رو هم uninstall کردم. حتی نتفلیکس و گوگل میوزیک هم کنسل کردم.

به قول یه دوست focusing is just about saying no. آدم باید از یه جایی شروع کنه.

باشد که رستگار شویم.


برچسب: نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: دوشنبه 23 مرداد 1396 ساعت: 14:15

عجب روز معرکه ایه پسر! نمیشد در موردش ننویسم.صبح ساعت 6 بیدار شدم. زیر لحاف خنک سفید و تمیزم.دیروز کلی وقت گذاشته بودم و زیر وروی خونه رو تمیز کرده بودم. تا جاهایی که پای جن هم بهشون نمیرسه رو دستمال کشیده بودم. اجاق و آلمینیوم پیچ کرده بودم و حتی  همه فرش

برچسب: زکاوت,ولفگانگ,آمادئوس,موتسارت,زعفرانی, نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: دوشنبه 23 مرداد 1396 ساعت: 14:15

دیروز ازون روزهای خوب پروداکتیو بود. روز قبلش نهارمو حاضر کرده بودم. صبح زود بیدار شدم و صبحونه خوردم و وسایلمو جمع کردم و رفتم دانشگاه. تا 6 عصر دانشگاه بودم و یه جلسه 3 ساعته با استادم داشتم که خط به خط اتیکز و باهم خوندیم و ویرایش کردیم و به نسخه نهایی رسید. امروز سابمیت میکنیم. قرار بود ساعت

برچسب: نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 8 مرداد 1396 ساعت: 15:27

بی سوادی آدمها خیلی ترن آفم میکنه. مثلا غلط های املایی خیلی ضایع. کسی که به زبون مادریش یا زبونی که سالها باهاش تحصیل کرده غلط های املایی تابلو داره کلا از چشمم میفته. مثلا کسایی که your و با you're قاطی میکنن یا too و to و  two رو جا به جا مینویسن. یا تو ف

برچسب: نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 8 مرداد 1396 ساعت: 15:27

دلم کمی گرفته و هیچ دلیلی خاصی ندارم. بارون خوبی میبارید. زندگی خوبه. فکر خاصی پس ذهنم نیست که آزارم بده. ولی دلم گرفته بگی نگی...

آغوش لازمم. آغوش گله گشاد صاف طولانی مدت. ازونایی که میگه "من که اینجام..." بعد ساکت میشه.

میخواستم بیشتر توضیح بدم ویژگی های بغل مدنظر و ولی حتی حوصله ندارم پست طولانی بنویسم.


برچسب: نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 8 مرداد 1396 ساعت: 15:27

دوازده و نیم ظهره ولی هوا خیلی خنک و بهاریه. یه نسیم مرطوب از لای کرکره میاد و موهاموی بغل گوشمو تکون میده. دامن سبز گلگلی خنک معروفم و پوشیدم و آینه اتاقم هیچوقت انقد تمیز نبوده. موهام هنوز فر حموم آخرشب دیروز و داره که بعدش سشوار بهش نکشیدم. دیروز یه ساعتی با مریم رفتم دوچرخه سواری و خیلی حال

برچسب: نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 8 مرداد 1396 ساعت: 15:27

خواهرکم... خواهر کوچولوی مهربون شیرینم... دلم براش یهو خیلی تنگ شد. همیشه شاکیه که بهش پی ام نمیدم. بهش پی ام دادم و حالشو پرسیدم. نوشتم میدونی دلم برات یه ذره شده؟ همون لحظه ای که این جمله رو نوشتم چشمام پر شد ولبریزشد. خواهرکم مهربون ترین بچه ایه که تو عمرم دیدم. بدون اغراق. دلم برای سادگی هاش

برچسب: نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 8 مرداد 1396 ساعت: 15:27

راستی تا یادم نرفته... لطف کنید به من روز دختر و تبریک نگید. اگر بگید تشکر خواهم کرد ازتون، ولی اگر نگید هم ممنونم. من دختر یا مادر نیستم. من زنم. هشت مارس روز جهانی زنه و اگر بنا باشه روزی داشته باشیم همون روزه. من از روزی که مبنای نام گذاریش تاکید و تکریم بر باکرگیه خوشم نمیاد. روز پسر نداریم. روز

برچسب: نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 8 مرداد 1396 ساعت: 15:27

خیلی تنبل شدم این چند روز. تقریبا هیچ کاری پیش نبردم. از روزهای اینطوری خوشم نمیاد. * بعد از شش ماه و نیم احساس میکنم دارم خودمو اینجا پیدا میکنم. روزهای اول حس میکردم همه توانایی های اجتماعی مو از دست دادم. با غریبه ها نمیتونم سر صحبت و باز کنم. ولی حالا تو اتوبوس ها هم میشینم با نفر کنار دست

برچسب: نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 8 مرداد 1396 ساعت: 15:27

صفحه بندی